تبلیغات
shghegomshodeyeman

shghegomshodeyeman

یکشنبه 20 آبان 1397

ما زندگی نمی کنیم !
ما فقط میانِ خفقانِ ثانیه ها ، مات و مبهوت ، ایستاده ایم !
تمامِ دلخوشی هایمان ، بویِ ماندگی می دهد ، بویِ تعفنِ وعده هایِ تو خالی ، بویِ تندِ سیگارهای برگ ، بویِ خیانت ، دروغ ، بویِ جنگ هایِ بدونِ شلیک !!!
ما سال هاست که آرزوهایمان را به روز رسانی نکرده ایم ،
سال هاست که غبارِ کثیفِ سیاست را استنشاق می کنیم و هر ثانیه پیرتر می شویم ، ما آب می خوریم و می سوزیم ، نفس می کشیم و می میریم ، ما زهر نمی خوریم اما از عمقِ جگر ، عذاب می کشیم ...
سال هاست در این شهر ، همه چیز جریان دارد به غیر از "زندگی" !
ما را برایِ سکوت آفریده اند ،
ما بهترین تماشاگرانِ بدترین ظلم های دوران بودیم ،
از نسلِ مظلومیت هایِ از حد گذشته و خودکرده هایِ بی تدبیر !
نسلِ بد اقبالی هایِ مفرط ...
ما آبرو دار ترین زندانیانِ تاریخ بودیم !
در خانه های خودمان اسارت کشیدیم ،
برایِ حقوقِ طبیعیِ مان ، هزینه کردیم ،
در رختخواب هایمان گریستیم ،
و زمانِ فریاد و اعتراضمان ، چشم بستیم و خوابیدیم !
ما بی برنامه ترین گونه ی انسانیِ جهان بودیم ،
نسلی عجیب ، که تیترِ مهمِ کتاب تاریخِ قرن هایِ بعد خواهد بود !
گونه ای تکثیر شونده و نادر ، که استعدادِ عجیبی در سازگارشدن با تمامِ شرایط داشت !
خودمانیم !
آدم هایِ عجیب و غریبی بودیم !
هیچ چیزمان به هیچ چیزمان ربط نداشت !
ما را برایِ درسِ عبرت آفریده بودند ...


  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 آبان 1397

    آدم ها را لبریز نکنیم !
    همیشه نمی شود نادیده گرفت !
    آستانه ی تحملِ هرکس ، اندازه ای دارد !
    هر آدمی از یک جایی به بعد ، خسته می شود ،
    از خوب بودن ، دست می کشد ،
    قسمت هایِ آزار دهنده ی زندگی اش را جدا می کند و برایِ همیشه دور می ریزد !
    با خود خواهی و غرورهایِ بی جا ، صبرِ آدم ها را لبریز نکنیم !
    یک بار برایِ همیشه بفهمیم ؛
    تمامِ جهان موظف نیست بابِ میل و اراده ی ما رفتار کند ...
    آدم هایِ این روزگار به قدری فکر و مشغله دارند که حوصله ندارند پایِ حرف و برداشت هایِ اشتباهِ ما بنشینند ،
    حوصله ندارند خودشان را با اخلاق و طرز تفکرِ تعمیم نیافته ی ما عوض کنند ،
    حوصله ندارند حرف هایِ بی فایده و تکراری بشنوند !
    کاری به کارِ آدم ها نداشته باشیم !
    آدم ها ، سرشان به کارِ خودشان گرم است ،
    آدم ها دل و دماغِ سابق را ندارند ،
    بد نیست ما هم کمی با دنیا سازگار شویم و این قدر خودمان و دیگران را عذاب ندهیم !


  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 آبان 1397

    آدم هایِ امروز ، دفتر خاطرات ندارند !
    درد دل ها ، مجازی شده ، ما درد دل هایمان را برایِ هم "پست" می کنیم !
    ما حرف هایمان را تویِ صفحات چتِ عزیزترین هایمان می نویسیم و به در و دیوارش عکس و شعر و نوشته های قشنگ می چسبانیم !
    دفترِ خاطراتِ آدم هایِ امروز ، یک صفحه ی لمسیِ چند اینچی است با کوله بارِ سنگینی از حسرت و حرف و خاطره هایِ تایپ شده ...
    قبل تر ها ، برای فراموشی ، دفترهایِ خاطراتمان را سر به نیست می کردیم ...
    این روز ها ولی ، هر بار که کم آوردیم ؛ می افتیم به جانِ سوابقِ چت هایمان ...
    و کسی چه می داند چه اندازه درد دارد ، بعضی از همین سر به نیست کردن هایِ بی بازگشت !
    در روزگاری که آدم ها در یک پروفایل خلاصه می شوند و فراموش کردنشان به یک لمسِ چند ثانیه ای بند است !
    آدم هایِ وفاداری نیستیم ، زود دل می بندیم و زود فراموش می کنیم ... !
    کاش در دورانِ همان دفترخاطره هایِ قفلی ، جا مانده بودیم !


  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 آبان 1397

    شبیهِ لذتِ یک آشتیِ جانانه بعد از یک قهرِ طولانی ،
    شبیهِ تولدِ دوباره ی یک عشق ، یک زندگی ، یک خوشبختی ،
    شبیهِ بویِ تازه و دلبرانه ی نعنا و ریحان ؛
    " تماشایِ با هم بودنتان ، عجیب می چسبد !!! "
    لطفا هوایِ هم را داشته باشید ،
    مراقبِ دل هایِ هم باشید ،
    اجازه ندهید که لحظه ای "لبخند" از رویِ لب هایِ شریکِ زندگی تان بیفتد ،
    اتحاد و وفایِ جاودانه تان را سنجاق کنید رویِ چشمانِ حسودِ روزگار ؛
    تا دنیا ، حسابِ کار دستش بیاید ... !
    تا همه بدانند ، که هنوز هم هستند ؛
    مردانی که بویِ مهربانی و "حمایت" می دهند ،
    و زنانی که با دستانِ خدا گونه شان ، "آرامش" و خوشبختی را می سازند ...
    یک بار دیگر برایمان "عشق" را معنا کنید ...
    دلمان برایِ دیدنِ یک وفاداریِ اصیل و طولانی تنگ شده !


  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 آبان 1397

    آدم ها خسته که شدند ؛
    بی صدا تر از همیشه می روند !
    احساسشان را بر می دارند و پاورچین پاورچین ، دور می شوند !
    آدم ها هر چقدر هم که صبور باشند ؛ یک روز صبرشان لبریز می شود ، کم می آورند ، همه چیز را به حالِ خود می گذارند و می روند ...
    همان هایی که تا دیروز ، دیوانه وار ، برایِ ماندن می جنگیدند ،
    همان هایی که سرشان برایِ مهربانی و هم صحبتی درد می کرد ؛
    سکوت می کنند ،
    بی تفاوت می شوند ،
    و جوری می روند ؛
    که هیچ پلی برایِ بازگشتشان ، نمانده باشد ...
    آدم ها به مرزِ هشدار که رسیدند ؛
    آدمِ دیگری می شوند !!!


  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 آبان 1397

    بچه که بودم ؛
    از میانِ آجیل هایِ عید ؛
    آن هایی را بیشتر دوست داشتم ؛
    که مادرم بالایِ کمد می گذاشت !
    من دستم نمی رسید ، آنقدر گریه می کردم ، جیغ می کشیدم و پا به زمین می کوبیدم ،
    تا کسی دلش به حالم می سوخت و آنها را به دستم می داد ،
    دیگر گریه نمی کردم ، به آجیل هایِ توی دستم نگاه می کردم و تازه می فهمیدم بدونِ آجیل هم می شود بازی کرد و شاد بود ، متوجه می شدم آجیل ها ، همان آجیل هایِ معمولیِ تویِ پیاله هستند نه هیچ چیزِ عجیب و تازه ای !
    آن وقت ، آرام می شدم و آن ها را بر می گرداندم ،
    اشک هایم را پاک می کردم و می رفتم دنبالِ بازی ام !
    حکایتِ خیلی از ماست !
    هر چیز و هرکس را که از ما دریغ می کنند ؛
    جار و جنجال به پا می کنیم و بهانه می گیریم !
    هِی اصرار می کنیم ...
    هی تقلا می کنیم ...
    به دستشان که آوردیم ، اشتیاقمان از دهان می افتد و بی تفاوت می شویم !
    ما همان کودکانِ لج بازِ چند سال قبلیم ، که فقط تغییر سایز داده ایم !


  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 آبان 1397

    از وقتی تو نیستی ؛
    در جهانِ من ، واقعیت ها هر ثانیه نقض می شوند ...
    کدام واقعیت ؟!
    کدام تو ؟!
    کدام جهان ؟!
    کدام من ؟!
    به تو فکر می کنم ،
    کدام فکر ؟!
    حال من خوب نیست !
    دچار یک ناباوریِ مفرط شده ام ...
    دنیای خیالاتم ، دورِ سرم می چرخد !
    انگار میانِ سیاهچاله ی بی رحم زمان ، معلق رهایم کرده اند ...
    من جایی از زمان ، گم شده ام ،
    توقف کرده ام و تو را مرور می کنم !
    تو یک تصور گنگ و نا مفهوم بودی ،
    شبیهِ خواب هایِ بچگی ...
    "تو" وجودِ خارجی نداشتی ، می دانم !
    تو نیستی !
    از اولش هم نبودی ...
    به یک سایکوزِ عمیق مبتلا شده ام !
    این روزها ؛
    خودم را هم انکار می کنم !
    یک جسمِ داغ و مبهوتم ،
    گوشه ی اتاقی که نیست ،
    در جهانی که نیست ...
    با افکاری که نیست !
    من وجود ندارم ...
    از اولش هم نداشتم !
    من تصوری احمقانه بودم ،
    در ذهنِ یک نویسنده ی خلاق !
    من اجازه نداشتم تو را خلق کنم ...
    منی که خودم ، یک خیال بودم !
    منی که از اولش هم وجود نداشتم ...
    دنیای من یک توهمِ بزرگ بود !
    من ولی باورم شده بود که وجود دارم ، که وجود داری ...
    شرم آور است که میانِ این جهانِ خیالی ؛
    "عاشقت شده بودم" !


  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 آبان 1397


    همه ی آدم های متاهل گاهی پیشِ خودشان فکر کرده اند که اگر مجرد بودند ، حالشان بهتر بود ، یا اگر شریک زندگیشان یک آدمِ دیگر بود ، خوشبخت تر بودند ،
    کاش یک بار برای همیشه می فهمیدند که زندگیِ مشترک برایِ هیچ کس ایده آل نیست !
    هرکس پیشِ خودش آرزوهایی دارد که محقق نمی شوند ،
    هیچ زندگیِ مشترکی ، رویایی و بدونِ مشکل نیست ، اما این که تو حالت خوب باشد یا نه ، به تو مربوط است نه اقبال و شرایط ... و نه هیچ کسی !
    اگر اینجایی که هستی ، باخته ای ، هرجایِ دیگری هم بروی ، بازنده خواهی بود !
    آدم هایِ خوشبخت ، برایِ خوشبختی و حالِ خوبشان ، می جنگند ، پس هرجای دنیا که باشند خوشبختند !
    آدم هایِ نا امید و بهانه گیر هم هر نقطه از زمین و در هر شرایطی که باشند ، روزگارشان همین است !
    آدم هایِ خوشبخت خودشان خواسته اند که خوشبخت باشند ، اقبال ، فقط بهانه ی آدم هایِ بی مسئولیت و نا امید است !
    گاهی باید ایراداتِ خود را بدونِ تعارف پذیرفت و اصلاح شد و در بیانِ ایراداتِ فردِ مقابل اغراق نکرد !
    گاهی باید ، واقع بین بود و بجای بد وبیراه گفتن به زمین و زمان و مقایسه های بیجا ، حرف زد ، تغییر کرد و بهتر شد ،
    شرایط ، معلولِ افکار و رفتارِ توست !
    درست است زندگی صحنه ی جنگ نیست ،
    اما شهر آرزوها هم نیست !
    از همین لحظه ، منطقی باش و بپذیر !
    گولِ ظاهرِ زندگی دیگران را نخور !
    تو فقطِ لبخند و داشته های دیگران را می بینی ، نه تاوان هایِ سنگینی که در قبالش پرداخته اند ،
    توقع نداشته باش لم بدهی ، خوشبختی بیاید و درِخانه ات را بزند !
    خوشبختی ، از درونِ خودت نشات می گیرد !
    تا خودت تغییر مثبتی نکنی ، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد !
    آدم ها ، خوشبخت متولد نمی شوند ، خوشبختیشان را می سازند !


  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 آبان 1397

    هر سال پاییز ؛
    انگار کودکِ بی غم و آسوده ی سال هایِ دور ، به رسمِ وفایِ کودکانه اش ، در من ، تکرار می شود ...
    باد می وزد ،
    باران می بارد ،
    و مدام صدایِ زنگِ خاطره انگیزِ مدرسه ، در گوشِ خیالاتِ من ، می پیچد ...
    صدایِ خنده و پچ پچ هایِ کودکانه در کلاسی که پنجره اش به یک صبحِ روشن و طلاییِ پاییزی ، گشوده بود ،
    صدای گچی که معلم ، به تخته سیاه می کوبید تا حواسِ پرتِ مرا ، جمع تر کند ،
    و صدایِ دسته جمعیِ کودکانی ، که ترانه ی "باز باران" و "صد دانه یاقوت" می خواندند ...
    مدام تصویرِ کبری با آن کتابِ خیس و نم کشیده اش ، و سفره ی پر رونقِ کوکب خانم ، پیش چشمانم ورق می خورَد ،
    تصویرِ زاغک و روباه و پنیر ...
    و مدام بویِ عطرِ پاک کن و دفتر و کتاب هایِ نو ، جان تازه ای به من می بخشد ...
    کاش من هم شبیهِ کبرای کتاب ها ، در خمِ گرفتنِ تصمیم خودم مانده بودم و هرگز بزرگ نمی شدم .
    کاش سقوطِ زیبایِ برگ هایِ خشکِ پاییزی ، تداعیِ دردهایِ بزرگسالی ام نمی شد ،
    کاش قدم زدن در خیابان هایِ نارنجیِ پاییز ، گریزِ ناگزیری از رنج هایِ تکراری ام نبود ...
    خدایا اجازه !
    می شود به کودکی ام برگردم ؟!
    من از دنیایِ نفس گیرِ آدم بزرگ ها ، خسته ام ،
    این روزها دلم بدجور هوایِ کودکی ام را کرده ...
    بدجور ...


  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 آبان 1397

    پاییز را دوست دارم !
    بویِ "مهر" می دهد ...
    شبیه دخترکِ شاعری ست ؛
    با موهایی بلند و موج دار ...
    دختری که دیوانه وار ، عاشقِ کسی شده
    و با شعرهایِ نارنجی اش ؛
    برایِ یک شهر ، دلبری می کند ...
    دختری با چشم هایی عسلی ... و لب هایی انار گونه ...
    حیف از این همه زیبایی ؛
    که بادها به تاراج می برند ... !
    هر بار که از پشتِ پنجره ، صدایِ آوازش به گوش می رسد ؛
    تمام جانِ آدم ، می سوزد ...
    مگر می شود برایِ معصومیتش اشک نریخت ؟!
    برای دخترکی که از بی مهریِ آدم ها ؛
    هر سال همین موقع ؛
    موهایش را کوتاه می کند ،
    و آن ها را دانه دانه ؛
    زیرِ پایِ عابرانِ بی انصافِ شهر می ریزد ...
    کسی توجهی نمی کند ،
    دخترک دلش می گیرد ،
    روی بلند ترین ابرها می ایستد ،
    و دردهایِ هزار ساله اش را ،
    از دریچه ی چشم هایِ معصوم  و بی پناهش ، به زمین می ریزد ...
    هیچ دستی برای پاک کردنِ اشک هایش نیست !
    تمام داراییِ این مردم ؛
    چتری ست که رویِ سرشان می گیرند
    تا مبادا خیس شوند و خوابِ شیرینِ بی تفاوتی ، از سرشان بپرد !
    دلم برایش می سوزد ...
    چقدر دوستش دارم !!!
    و چقدر ناتوانم ؛
    وقتی برایِ چشم هایِ خیس و باران خورده اش ؛
    کاری از دستم بر نمی آید ...


  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 آبان 1397

    من برایِ حالِ خوبم ، می جنگم !
    قوی بودن ؛ در دنیایِ من ، انتخاب نیست ،
    یک قانونِ اساسی و اجباریست .
    اوضاع ، هرچقدر که می خواهد ، بد باشد ؛
    من شکست را ، نمی پذیرم !
    به جایِ نشستن و افسوس خوردن ؛ می ایستم و شرایط را تغییر می دهم !
    می جنگم ، زخمی می شوم ، زمین می خورم، اما شکست ، هرگز !
    من عمیقا باور دارم که شایسته ی آرامشم ،
    و برایِ داشتنش ،با تمامِ توانم ، تلاش می کنم .
    من آفریده نشده ام که تسلیم باشم ،
    که مغلوب باشم ،
    که ضعیف باشم !
    من آمده ام که جهان را ، تسلیمِ آرزوهایم کنم ،
    "من" خواسته ام !
    پس می شود ...


  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 آبان 1397

    برای عزیزانی که "کودک دبستانی" دارند  ؛

    پنجره را باز می کنم تا کمی اکسیژن به دلم برسد ...
    تا عطرِ پاییز ، حواسم را از نبودنت پرت کند ...
    دلبندم !
    این روزها تو با قدم های کوچکت ، اولین گام های بزرگ شدنت را بر می داری ...
    و من هنوز برایم سخت است پذیرفتنِ این که تو بزرگ شده ای ،
    دستِ خودم نیست عشق کوچک من !
    ساعت هایی که نیستی ، خیالِ شیطنت های هر روزت دیوانه ام می کند ...
    صدایِ خنده های کودکانه ات توی گوشم می پیچد ، بر می گردم ... و نیستی !
    چقدر این خانه بدونِ تو ، به من نمی آید !
    چقدر جایِ بچگی هایت دراین خانه خالی می شود وقتی نیستی ...
    مرا ببخش که اینقدر جنبه ی نبودنت را ندارم !
    قول می دهم به رویت هم نیاورم که لحظه های بدونِ تورا ... چند بار گریه می کنم ...
    قول می دهم محکم باشم و هر روز صبح ؛
    با لبخند به سمتِ کلاس درس ، بدرقه ات کنم ...
    اجازه نمی دهم اینهمه دلتنگی و اضطرابِ من ، اشتیاق کودکانه ی تو را کور کند ... !
    خوشبختی و سرفرازیِ تو تنها آرزویِ دل بی تابِ من است زیبایِ کوچکم !

    اشک هایم را پاک می کنم .. تو را در ذهنم مرور می کنم ؛ که با کوله پشتی بر دوش ... چقدر دوست داشتنی همراه من قدم می زنی ... !
    به آینده ات فکر می کنم ... و به خودم قول می دهم محکم باشم !
    تو آرام آرام ... و با خیالی آسوده قدم هایت را بردار ...
    من تمامِ مسیر را کنارت می مانم ...
    نگران هیچ چیز نباش ، هرکار لازم باشد برای موفقیتت خواهم کرد !
    کسی که عاشق باشد ؛ دستانش مانند دستان خدا معجزه می کند !
    آنقدر می دانم که من برای تو ... قوی ترین موجودِ این جهانِ خاکی ام !
    جانِ دلم !
    تو گام هایت را بردار ...


  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 آبان 1397


    پاییز که می شود ؛
    حواستان به آدم هایِ زندگیِ تان باشد .
    کمی بهانه گیر می شوند ،
    حساس می شوند ،
    "توجه" می خواهند !
    دستِ خودشان که نیست ...
    این خاصیتِ پاییز است ،
    آدم ها را از همیشه عاشق تر می کند ...
    مگر می شود پاییز باشد و دلت هوایِ قربان صدقه هایِ از تهِ دلِ کسی را نکند ؟!
    مگر می شود پاییز باشد و دلت هوس نکند ، عاشق باشی ؟!
    که عاشقت باشند ؟!
    باد باشد ، باران باشد ... و یک خیابان پر از برگ های خشک و نارنجی ...
    تو باشی و تو ،
    تو باشی و او ...
    فرقی ندارد !!!
    قدم زدن در بساطِ دلبرانه ی پاییز ، همه جوره می چسبد ...

  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 آبان 1397

    منصفانه نیست !
    که ما ، در زمانه ی مدرن باشیم ، با سختی های عهدِ عتیق و دَقیانوس !
    درستش این بود که یکی - دو قرن ، عقب تر بودیم ، اما تا این اندازه ، غمگین و بلاتکلیف نبودیم .
    من که ترجیح می دهم تمامِ سختی ام برایِ آبی باشد که ناگزیرم با کوزه ی سفالی از چشمه بیاورم ،
    نگرانی ام برایِ برشته شدنِ نانِ تنور گِلی ،
    و غصه ی شبانه ام برایِ سویِ کمِ چراغِ گردسوز ،
    اما دلم خوش باشد ...
    اما دغدغه ی نانِ شب ها و بی سرانجامیِ روزها پیرم نکند !
    این به روز رسانیِ لعنتی ، ما را بدجور ، صنعتی و وابسته کرد !
    کاش فریبِ زمانه را نخورده بودیم !
    کاش می دانستیم که هیچ اتوبانی ، بدونِ تلفات و تخریب نیست ،
    و هیچ ساختمانِ بلندی نیست که روشناییِ خانه هایِ کوچکتر را نگیرد !!!
    کاش پدرانمان ، مدرنیته را پس زده بودند ،
    تا کارِ ما به اینجا نمی کشید ...
    اینجا که حالمان تعریفی ندارد ...
    اینجا که ظاهراً خوبیم و باطناً ، کم آورده ایم ...
    این مدرن شدن ، به کوتاه شدنِ دست هایمان نمی ارزید !
    کاش در روزگارِ قشنگِ خانه هایِ کاهگِلی و کوچه هایِ خاکی ، جا مانده بودیم ،
    همان جا که چشمه ی همدلی و انسانیت ، هنوز جریان داشت ...
    همان جا که همه چیزِ دنیایمان ؛
    به خودمان مربوط بود ...

  • نظرات() 
  • یکشنبه 20 آبان 1397

    نمی دانم چه حکمتی ست ؛
    هر چقدر زمانه سخت تر می گیرد ؛
    من دلبسته تر می شوم به شب و بیداری و سکوت و تنهایی !
    گاهی به رسمِ اصالتِ از یاد رفته ، شمعی روشن می کنم و زیرِ نورِ غریبانه اش ، کتاب می خوانم و به دنیایِ دیگری می روم .
    دنیایِ قشنگی که ناجیِ این روزهایِ من است ،
    دنیایی که هیچ چیز در آن ، غیرِ ممکن نیست !
    مگر می شود شب را دوست نداشت ؟!
    وقتی تمامِ دغدغه ها خوابیده اند ،
    وقتی آدم فراموش می کند کجایِ جهان ایستاده و چقدر غمگین است ...


  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :4
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  

    آخرین پست ها


    نویسندگان



    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    اَبر برچسبها